مامانی سلام خودت ميدونی که خيلی گرفتار بودم و نميتونستم بيام اينجا پيشت ..ميبخشی ..تولدت مبارک امسال خيلی بی معرفت بودم نتونستم روز تولدت بيام پيشت آخه ميدونی که فردای تولدت يعنی روز بيست و چهارم جشن نامزدی گرفتم پدرم دراومد..خيلی سخت بود ..از يک طرف جای خالی تو و از يک طرف کلی مسئوليت ..خاله طفلکی خيلی زحمت کشيد ميدونی مامان بوی تورو ميداد بوی خوش مادرکه من يک سال و هشت ماهه  ازش محرومم..مامانی بعدش مريض شدم ميدونم که ميدونی دوهفته بستری بودم سرکار نميرفتم و همش خونه بودم..ميدونی مامان وقتی تو جشن نامزديم بودم تمام نگاه ها روم سنگينی ميکرد نه به خاطر اينکه عروس بودم به خاطر اين بود که تو نگاه هاشون يک چيزايی بود که من ميخوندمشون نميدونم چه جوری برات بگم يکسری از نگاه ها با احساس ترحم همراه بود يکسری با تعجب که بابا اين دختره چقدر بيخياله همش داره اون وسط ميرقصه خوب خودشو وقف داده ولی مامانی تو خودت خوب ميدونی که تو دلم چه خبر بود تو دلم داشت خون خونمو ميخورد سعی ميکردم توصورت هيچ کسی نگاه نکنم خلاصه مامان هرچی برات از اون شب برات بگم کم گفتم ميدونم که تو به همه چيز آگاهی ديگه نبايد برات تعريف کنم ..

مامانی خيلی وقته به خوابم نيومدی دلم برات تنگ شده .بيا ببينمت ..بيا بوت کنم ...بيا بغلت کنم ..بيا

/ 0 نظر / 6 بازدید