سلام مامانی خيلی وقته که اينجا نيومدم.ميدونی که چقدر سرم شلوغه  و ميدونی که چقدر تنهام..تنهاييم خيلی ازارم ميده..هيچ چيزی منو اروم نميکنه..نکنه دارم ديوونه ميشم..اره دارم ديوونه ميشم وقتی که شنيدم داداشی از دستم خسته شده..سعی کردم همونطور که تو باهاش بودی باشم ولی افسوس که خطا کردم مامانی داداشی منو ديگه نميخواد .خودش گفته ..گفته که من آزارش دادم..گفته ازدستم کلافه شده ..حتی ديگه دوست نداره وقتی من خونم بياد خونه..نميدونم چرا ..نميدونم کجا اشتباه کردم..گفته من خيلی لوسش ميکنم و همش مواظبشم ..خب من نمی خواستم چيزی براش کم و کسر باشه..ميخواستم لای پنبه نگهش دارم  تا دردونه مامانی چيزی کم نداشته باشه..همه مسخره ام ميکردن و ميگفتن هی بچه ام بچه ام ميکنی اون که بچه ات نيست ولی مامانی اون بچه منه..از وقتی تو رفتی ..از وقتی بهت قول دادم ...مامانی دلم شکسته..از همه چيز و همه کس...حتی داداشی..  حتی تو..تو خيلی وقته که ديگه به خوابم هم نميايي...همه من ترک کرده اند..خسته ام خسته

/ 2 نظر / 12 بازدید
لی لا - آبی آسمانی

ممنونم :) خوشحالم که داری سر و سامون ميگيری ... خوشحالم که هنوز مادرت برات اونقدر مهمه ... آروم بمونی آسمونی عزيز.